محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4221
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تو خاندان و كسان و وابستگان خويش را مضبوط داشتى و هيچكس از آنها قدرت تعدى بر كوچكى يا بزرگى يا توانگرى يا فقيرى ندارد و اين كمال كدخدايى است و نيز ايوانها در بيابانها به پا كرده اى كه آينده اى از مشرق آيد و ديگرى از مغرب ، و عيبى نيابند جز اينكه گويند : سبحان الله چه نيكو بنيان شده . از فرخنده فالى تو بود كه با خاقان مقابل شدى بوقتى كه صد هزار سپاه داشت و حارث بن سريج نيز با وى بود ، اما او را هزيمت كردى و يارانش را بكشتى و اردوگاهش را به غارت دادى . فراخى حوصله و گشادگى دست تو چنانست كه ما ندانيم كدام مال ترا خوشدل تر مىكند ، مالى كه به نزد تو مىآيد يا مالى كه از پيش تو مىرود ، بلكه بدانچه مىرود خوشدلترى . » اسد بخنديد و گفت : « تو بهترين دهقان خراسانى و هديهء تو از همهء آنها بهتر است » و سيبى را كه به دست داشت به دو داد ، دهقان هرات بر او سجده برد ، اسد خاموش بود و هديه ها را مىنگريست . به طرف راست خويش نگريست و گفت : « اى عذافر پسر يزيد ، بگو يكى اين قصر طلا را ببرد . » سپس گفت : « اى معن پسر احمر سر قيس يا گفت سر قنسرين بگو اين قصر را بردارند . » سپس گفت : « اى فلان يك جام برگير ، اى فلان يك جام برگير . » سينىها را نيز بداد تا دو سينى بماند و گفت : « اى پسر صيدا برخيز و يك سينى برگير » گويد : ابن صيدا يكى را برگرفت و آن را سبك و سنگين كرد و بنهاد و ديگرى را برگرفت و سبك سنگين كرد . اسد گفت : « چه مىكنى ؟ » گفت : « مىخواهم سنگين تر را برگيرم . » گفت : « هر دو را برگير . » گويد : سردستگان و مردم سخت كوش را نيز چيز داد . آنگاه ابو اليعفور به پا خاست - وى در غزاها پيش روى فرمانرواى خراسان راه مىرفت - و بانگ زد كه به راه